تبليغاتX
یاران سفرکرده

یاران سفرکرده
جز لبخند چیزی نگفتند 
قالب وبلاگ
 

   

         

        

  • حرفی نمیزنی چرا «بابای جعبه ای»؟
  • خسته شدم بیرون بیا «بابای جعبه ای»
  • لطفا بلندتر کمی فریاد هم بزن
  • این جا نمی رسد صدا «بابای جعبه ای»
  • با ان قَدَت تو جا شدی آنجا ببین مرا
  • جا میشوم ببر مرا «بابای جعبه ای»
  • قد عروسکم شده ای باور کن ای عزیز
  • من‌‌ مادرت قبول؟ ها؟ «بابای جعبه ای»
  • بابا عروسکی چرا لالا نمی کنی؟
  • شب شد لالا لالا «بابای جعبه ای؟»

 

 

عکس تو را نشناختم

تا اشک را خواندم، نوشتم مشق امشب درد

رنگ تمام سیب¬های دفتر من زرد

تکرار شد یکبار دیگر، آب، بابا، آب

اما مدادم سرد...، دستم سردتر از سرد...

درس نخستم را نوشتم: آب، جا خالی

عکس تو را نشناختم، زیرش نوشتم: مرد!

من زیر و رو کردم تمام خاطراتم را

در هیچ جا اما تو را یادم نمی‌آورد

انگار من سهمی ندارم از تو بابا،‌ هان؟!

جز یک پلاک و چفیه و تابوت خاک و گرد!

بر گردنم انداختم، بابا! پلاکت را

نامی که مانده بر پلاکت، دلخوشم می‌کرد

آموزگارم داد زد: گفتم بگو «بابا»

نام بزرگت بر زبانم بود، گفتم: «مرد»

این هم چند «طرح» بسیار پر مفهوم و خواندنی، از شاعر بسیجی و بی‌ادعا

ـ حسین کیوانی «کویر»

... طرح‌هایی که واگویه دل‌های سوخته است...

دیروز

از هر چه بود گذشتیم!

امروز

از هر چه بودیم!!

*

آنجا

در پشت خاکریز بودیم

اینجا

در پناه میز!!

*

دیروز

دنبال گمنامی بودیم

امروز

مواظبیم که ناممان گم نشود!!

*

جبهه بوی ایمان می‌داد

اینجا ایمانمان «بو»‌ می‌دهد!

*

جبهه؛

سرزمین صداقت بود؛

اینجا

پر از مین حسادت!!

*

جبهه؛ زمین جوانمردی بود

اینجا

جوانمردی بر زمین می‌خورد!!

نگذارید سلاحمان بر زمین بماند

شعر ازندا هدایتی فرد

 

 

[ چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388 ] [ 10:10 ] [ یاران سفر کرده ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


واسشون تو بند دنیا جا نبود

دنیا که جای پرنده ها نبود
امکانات وب