|
یاران سفرکرده جز لبخند چیزی نگفتند
|
عکس تو را نشناختم تا اشک را خواندم، نوشتم مشق امشب درد رنگ تمام سیب¬های دفتر من زرد تکرار شد یکبار دیگر، آب، بابا، آب اما مدادم سرد...، دستم سردتر از سرد... درس نخستم را نوشتم: آب، جا خالی عکس تو را نشناختم، زیرش نوشتم: مرد! من زیر و رو کردم تمام خاطراتم را در هیچ جا اما تو را یادم نمیآورد انگار من سهمی ندارم از تو بابا، هان؟! جز یک پلاک و چفیه و تابوت خاک و گرد! بر گردنم انداختم، بابا! پلاکت را نامی که مانده بر پلاکت، دلخوشم میکرد آموزگارم داد زد: گفتم بگو «بابا» نام بزرگت بر زبانم بود، گفتم: «مرد» این هم چند «طرح» بسیار پر مفهوم و خواندنی، از شاعر بسیجی و بیادعا ـ حسین کیوانی «کویر» ... طرحهایی که واگویه دلهای سوخته است... دیروز از هر چه بود گذشتیم! امروز از هر چه بودیم!! * آنجا در پشت خاکریز بودیم اینجا در پناه میز!! * دیروز دنبال گمنامی بودیم امروز مواظبیم که ناممان گم نشود!! * جبهه بوی ایمان میداد اینجا ایمانمان «بو» میدهد! * جبهه؛ سرزمین صداقت بود؛ اینجا پر از مین حسادت!! * جبهه؛ زمین جوانمردی بود اینجا جوانمردی بر زمین میخورد!! نگذارید سلاحمان بر زمین بماند شعر ازندا هدایتی فرد
[ چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388 ] [ 10:10 ] [ یاران سفر کرده ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |